اقتصاد و فلسفه

  • طرح موضوع و معرفی‌های کلی

در آغاز به‌ذکر روابط کلی اقتصاد و فلسفه پرداخته می‌شود، سپس به‌پیوندهای دقیق‌تر آن دو، دسته‌بندی مربوطه و سئوالات اولیه اشاره می‌شود، ذکر نقش‌های اصلی ایفا شده در شکل‌گیری ادبیات موضوع در اقتصاد ایران و عناوین قسمت‌های بعدی، موضوع پایانی این قسمت خواهد بود. بحث را عمدتاً به‌شیوه‌های اثباتی دنبال می‌کنیم و به‌روابط واقعی دو رشته اقتصاد و فلسفه اشاره می‌کنیم. یعنی تحلیل خود را علیرغم اینکه توجه به‌پیوند این دو چه آثار و پیامدهای علمی و عملی دارد، ادامه می‌دهیم. باوجودی که برخی ارتباطات فلسفه و اقتصاد طبیعی و کارساز است و برخی دیگر (مثل پیوستن فلسفه به علوم فیزیکی) ممکن است مشکل‌ساز باشد و جدا کردن فلسفه از امور اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی و ایدئولوژیک، مشکل‌آفرین از دیگر سو بوده است. مقدمتاً اشاره می‌کنیم که ارتباطات فلسفه و اقتصاد اعم از «فلسفه اقتصاد» می‌باشد، هر چند بخش عمده‌ای از ارتباطات این دو رشته در قالب «فلسفه اقتصاد» می‌گنجد. تحلیل خود را با دو گزاره کلی آغاز می‌کنیم و با بیان دو تذکر و جدال شیرین از سوی و در میان برخی از فلاسفه و اقتصاددانان مشهور ادامه می‌دهیم.

گزاره اول ما آن است که اولین اقتصاددانان فیلسوف بوده‌اند و گزاره دوم آنکه گروهی از فلاسفه بزرگ نیز دیدگاه اقتصادی داشته‌اند. اقتصاددانان معروفی چون آدام اسمیت، دیوید هیوم، رابرت مالتوس، جان استوارت میل، جرمی بنتام، حتی استانلی جونز، منگر والریس و کینز، در عین حال فیلسوف بوده‌اند. جالب توجه است که تنها در مورد ریکاردو و مارشال گفته می‌شود آگاهی کافی از فلسفه نداشته‌اند که بقول اقتصاددان برجسته پروفسور هایک شاید همین امر باعث شده که برخی ناکارگری‌ها در مطالعات و آثارشان پیدا شده است (Hayel, 1967,       ). ورود مطالعات صاحب‌نظران جدیدتر اقتصاد به مسائل فلسفی چنان بدیهی و فراوان است که از ذکر آن صرف‌نظر می‌کنیم. در عین حال تلاش‌های خود هایک، میردال، هیل برونر، آماریتا سن، کالدول، بلاگ، هیکس، ساموئلسون و حتی فریدمن و مینزز قابل ذکر است. از سوی دیگر تعداد قابل‌توجهی از صاحب‌نظران برجسته در فلسفه، اندیشه بخصوص اقتصادی داشته‌اند. علاوه‌بر اینکه قدمای فلاسفه چون افلاطون و ارسطو بر مقوله عدالت اقتصادی، قیمت عادلانه، حرمت ربا و مدیریت اقتصادی (با مشارکت و یا بدون مشارکت بخش خصوصی) پرداخته‌اند، فلاسفه جدیدتری چون جان لاک، جرج بارکلی، دیوید هیوم، ساموئل بیلی، هنری سیجویک و نظایر آن از این مجموعه هستند. در عین‌حال مطالعات فیلسوفان معاصری چون پوپر، کوهن، فای‌رابند، لاکاتوش، روزنبرگ و النر و امثال آنها اصولاً بطور سیستماتیک با اقتصاد پیوند خورده است (پوپر، 1370)

اما بیان آن تذکر شیرین و جدال شیرین به هایک، توبین و نوزیک ارتباط دارد. تذکر هایک این است که برای حل و فصل مسائل اقتصادی جامعه، تنها نمی‌توان بر اقتصاد و تئوری‌های اقتصادی بسنده کرد، به‌عبارت دیگر برای پاسخ‌گویی به مشکلات اساسی جامعه تکیه‌بر تئوری اقتصادی لازم است ولی کافی نیست. مشکلات مورد توجه ما نه‌تنها با علوم سیاسی، حقوق، مردم‌شناسی، روان‌شناسی و تاریخ ارتباط دارند که بیش از همه با فلسفه تماس می‌یابند. وی همچنین می‌گوید که اقتصاددانی که فقط اقتصاد می‌داند، نمی‌تواند اقتصاددان خوبی باشد (تمدن، 1378)[1]. بین جیمز توبین اقتصاددان بزرگ و رابرت نوزیک فیلسوف مشهور درمورد عدالت اجتماعی بحثی جدی درمی‌گیرد که هر دو در قانع کردن نفر مقابل با دشواری مواجه می‌شوند. در نهایت توبین خطاب به نوزیک می‌گوید: هیچ چیز خطرناک‌تر از فیلسوفی که کمی اقتصاد بداند، نیست. نوزیک بلافاصله پاسخ می‌دهد: مگر اقتصاددانی که هیچ فلسفه نیاموخته باشد[2]. تأثیرگذاری فلسفه قدیم و جدید بر علم اقتصاد، وجود تکنیک‌های بخصوص در اقتصاد که آنرا به‌عنوان یک ابزار عام در میان سایر رشته‌های علوم اجتماعی درآورده، بحث از منشأ خود علم اقتصاد، نقش برخی قرائت‌های فلسفی در جدایی فلسفه از اقتصاد و سرانجام بازگشت اقتصاد به رشته مادری‌اش (در زمان ارسطو) یعنی فلسفه نیز دیگر ملاحظات کلی ارتباط اقتصاد و فلسفه را خاطرنشان می‌کنند (که در قالب یک سلسله سئوالات طرح می‌شود).

اگر در قرن 19 فلسفه فیزیک کلاسیک بر اقتصاد تأثیرگذار بود، در قرن 20 فلسفه علم پوپر، لاکاتوش و کوهن بر آن مؤثر بوده است. همچنین وجود عناصری چون تجزیه و تحلیل هزینه ـ فایده، تکنیک‌هایی برای تنظیم رفتار بهینه، دادن خصلت حسابگری و دقت و قدرت حسن استفاده از فرصت‌ها به کارگزاران در علم اقتصاد، می‌رود که آنرا همچون خود فلسفه دستگاهی فراگیر سازد. فلسفه در یک مفاد عام مطالعه و بررسی مسائل کلی، انتزاعی و عمومی (مربوط به ماهیت وجود، دانش، اخلاق، عقل و اهداف انسانی) است. شعبات سنتی فلسفه شامل متافیزیک، اخلاق، فلسفه سیاسی (رابطه بین دولت و شهروندان)، فلسفه علم و منطق است. در عین حال دو رویکرد کلی فلسفه تحلیلی و اقلیمی [یا قاره‌ای] در مطالعات فلسفی بکار می‌رود. در رویکرد تحلیلی، مفاهیم انتزاعی تعریف و تحلیل می‌شوند و تفاسیر گوناگون مربوط به سئوالات و مسائل آن مفاهیم مورد بررسی قرار می‌گیرد[3]. اما در رویکرد فلسفه اقلیمی یا قاره‌ای (که عمدتاً در دانشگاههای قاره‌ اروپا و شمال آمریکا تولید گردیده)، یک تئوری خیلی کلی برجسته می‌شود که به توضیح یک سری ایده‌هایی انتزاعی (از دغدغه‌های اصلی فلسفه) مبادرت می‌نماید (Teichman, 1995, 1-7)[4]. جالب توجه است که اقتصاد با رویکرد تحلیلی یکی از اصلی‌ترین قرائت‌های اصلی است که در عین حال به‌دنبال نفوذ در دیگر رشته‌های علوم اجتماعی و حتی علوم فیزیکی است. خلاصه چه استاد و پدر اصلی اقتصاد را ارسطو بدانیم (که معلم اول این رشته محسوب می‌شود) و چه آدام اسمیت (که بنیان‌گذار علم اقتصاد نامیده می‌شود)، اقتصاد و فلسفه ارتباط تنگاتنگی دارند (که با تفصیل دقیق‌تر به‌دنبال می‌آیند).

دسته‌بندی‌ها و سئوالات پیوند اقتصاد و فلسفه

ارتباط اقتصاد و فلسفه را می‌توان در قالب دسته‌بندی‌های مختلفی تنظیم کرد که مجموعه‌ای از آنها (شامل 5 عنصر) را در اینجا بکار می‌بریم و در قسمت‌های بعدی مقاله به توضیح مهمترین آنها مبادرت می‌کنیم.

  • از منظر منشأ و ریشه علم اقتصاد: اصولاً اقتصاد ار درون فلسفه جدا شده است و در هنگام شکل‌گیری معرفت کلی فلسفه، مسائل علمی و اجرایی اقتصاد به‌عنوان زیرمجموعه‌ آن محسوب می‌گردید. این امر ضمن آنکه مورد تأیید بسیاری از اقتصاددانان برجسته می‌باشد (Sen, 2005)، جایگاه مشخصی در متون اصلی فلسفی دارد. مقوله‌های تقسیم کار، تخصص و عدالت اقتصادی در جمهور افلاطون (افلاطون، 1374) و همچنین در دیدگاه سقراط (فاستر، 1358)، بحث کار، قیمت عادلانه، روابط کارگزاران و امثال آن در نظر ارسطو (Hughes, 2001)، از این نمونه است. این موضوع در قرون وسطا و همچنین در عصر رنسانس و روشنگری و زمان تولید علم اقتصاد نیز تداوم داشته است. بحث‌های اقتصادی در اندیشه و متون فلسفی آکویناس، فارابی، خواجه نصیر، از این نمونه می‌باشد، (فارابی، 1359، طوسی، 1373). همچنین در متون اقتصادی معروف ثروت ملل و نظریه‌ احساسات اخلاقی آدام اسمیت (Hakonsen, 2002)، و قبل از وی ویلیام تین، کنه، تورگو، هیوم، مالتوس، بنتام، سه، سنیور و بخصوص جان استوارت میل، پیوندهای فراوان فلسفی آشکار می‌باشد (Blaug, 1990). این موضوع در متون و افکار نهایی‌گرایان، سوسیالیست‌ها، اقتصاددادنان مکتب تاریخی، نهادگرایان، کینزی‌ها و گروههایی از نئوکلاسیک‌ها کماکان ادامه دارد (ای‌سنیگ، 1374). لذا گویی (به‌تعبیر اقتصاددان برجسته جون رابینسون)، این ماهیت و ساختار اقتصاد و اقتضای طبیعت آن است که با فلسفه ارتباط دارد (Robinson, 1962).
  • از منظر روش‌شناختی و معرفت‌شناختی: دغدغه علم بودن یا علمی بودن اقتصاد، چگونگی علم مربوطه و روش علمی آن، نقش، مفهوم و اعتبار تئوری علمی در اقتصاد و موارد مشابه از مسائل مهم و مورد توجه علم اقتصاد و اقتصاددانان می‌باشد که همه‌آنها بازخور فلسفی (به‌ویژه فلسفه علم) دارند که در قالب معرفت‌شناسی و روش‌شناسی اقتصاد مورد توجه و تأکید قرار می‌گیرند (چون در بخش‌های بعدی به‌بررسی تفصیلی عناصر دوم تا پنجم مبادرت می‌شود، در این قسمت به اشاره مختصر اکتفا می‌گردد).
  • از منظر تئوری انتخاب عقلانی: اصلی‌ترین پیش‌فرض علم اقتصاد، مقوله عقلانیت (با هر مفادی که مورد نظر باشد) است و این پیوند اساسی فلسفی دارد. چیستی و چگونگی رفتار عقلانی، فردی و اجتماعی بودن آن، واقعی بودن، عینی بودن و یا ذهنی بودن آن و موارد مشابه از ملازمات فلسفی این مقوله است.
  • از منظر پیوند اجتماعی و سیاسی مسائل اقتصادی و اندیشه حاکم بر مکاتب اقتصادی: از نظر نئوکلاسیک‌های ارتدکس، ابعاد غیر اقتصادی (سیاسی، اجتماعی، فرهنگی) هیچ پیوند مؤثری با اقتصاد ندارند. اما بسیاری از مطالعات این ادعا را مخدوش و ذهن‌گرایانه دانسته برای اقتصاد ملازمات اجتماعی و سیاسی قابل توجهی قائل هستند. وانگهی تحلیل اولیه این موضوع یک بحث فلسفی است.
  • از منظر ارتباطات اخلاقی و ارزشی: حداقل بحث‌های مربوط به رفاه اقتصادی، کارآیی، عدالت اقتصادی، تقابل و یا همراهی این عناصر خاستگاه عمده‌ای را دارند و از مقوله‌های فلسفی در اقتصاد محسوب می‌شوند.

حال باتوجه به‌مباحث مقدماتی ذکر شده به‌فهرست کردن یک سلسله سئوالات مبادرت می‌کنیم که پرداختن به آنها روابط فلسفه و اقتصاد را به‌نحوی پوشش می‌دهند. قبل از ذکر این سئوالات تأکید این مطلب را لازم می‌دانیم که همانگونه که ملاحظه می‌شود، عناصر مختلفی وجود دارند که محور مشترک بحث فلسفه و اقتصاد هستند. یعنی هم بحث‌های متافیزیکی و وجودشناختی در این رابطه مطرح است و هم ابعاد متدلوژیکی و معرفت‌شناختی. هم مقوله‌های ارزشی و هم عناصر اثباتی و کارآمدی و هم بحث رفتارها و فروض مربوط به ‌آنها و پیوندهای اجتماعی و سیاسی اقتصاد و امثال آن. لذا گویی اقتصاد و فلسفه چون هر دو ابعادی اساسی از زندگی فکری و عملی انسان را پوشش می‌دهند، تعامل و تأثیر و تأثرهای متقابلی را نیز منعکس می‌کنند. درهر حال می‌توان مهمترین سئوالاتی که در رابطه فلسفه و اقتصاد قابل ارائه هستند، را به این صورت صف‌بندی نمود:

  • اصولاً دانش اقتصاد از چه مسائلی بحث می‌کند و دغدغه اصلی اقتصاد‌دانان چیست؟ علم اقتصاد چگونه شناختی را ارائه می‌دهد؟ و چه نیازی وجود دارد که اقتصاددانها باید از فلسفه آگاه باشند؟
  • دانش اقتصاد چگونه توجیه می‌شود و چگونه مورد ارزیابی قرار می‌گیرد؟ پیوند تئوری اقتصاد و دانش مربوطه چیست؟
  • فلاسفه از دانستن کلیاتی از اقتصاد چه بهره‌‌ای می‌برند و عدم آگاهی آنها از اقتصاد چه نارسایی به‌بار می‌آورد.
  • آیا وظیفه تئوری اقتصادی توضیح پدیده‌های اقتصادی و یا پیش‌بینی رفتار آن پدیده‌ها است؟ آیا از تئوری اقتصادی بایستی توصیه سیاست‌گذاری برخیزد یا خیر؟
  • مقوله‌های کارآیی، رفاه و عدالت چه جایگاه و خاستگاهی در اقتصاد دارند، امکان همراهی بین آنها وجود دارد و یا رابطه‌ای ناسازگار و تقابل‌آمیز دارند؟
  • اصولاً علم اقتصاد با ملاحظات اخلاقی، ارزشی و ایدئولوژیک پیوند دارد؟ آیا اقتصاد با هنجارهای اجتماعی و ملاحظات سیاسی پیوند دارد یا علمی کاملاً مستقل از این امور می‌باشد.
  • چه ارتباطی بین اقتصاد و علوم فیزیکی وجود دارد و چه ارتباطی بین تئوری‌های انتزاعی و ریاضی‌محور نئوکلاسیک با واقعیت‌های افتصادی وجود دارد و مکاتب غیر نئوکلاسیک چه نوع تئوری‌هایی را تولید می‌کنند؟
  • آیا قوانین اقتصادی همانند قوانین علوم طبیعی و ریاضی دقیق و جهان‌شمول هستند؟ آیا رفتار کارگزاران اقتصادی همانند رفتار عناصر طبیعی در علوم فیزیکی بطور کامل قابل پیش‌بینی است و قس علیهذا.

پیشینه ابعادی از فلسفه و اقتصاد در ادبیات اقتصاد ایران

در بخش پایانی این قسمت به‌کارهای انجام شده از موضوع مورد مطالعه در اقتصاد ایران اشاره می‌کنیم. کارهای مورد نظر هر یک ممکن است ابعادی و ملاحظاتی از فلسفه و اقتصاد را شامل شوند و لذا برخی به فلسفه ‌اقتصاد پرداخته‌اند و برخی به متدلوژی و برخی به مسائل ارزشی و ایدئولوژیک و عده‌ای به معرفت سیاسی و عده‌ای حتی به نظریه‌پردازی اقتصاد اسلامی و قس علیهذا. مطالب را براساس تقدم زمانی ذکر می‌کنیم و تقدم و تأخر لزوماً نشانه بالامرتبه و دون‌مرتبه بودن آنها نمی‌باشد، اما اولین تلاش صورت گرفته در هر حال ارزشی مستقل را دارا خواهد بود. ضمناً ذکر عمده‌ترین آثار مورد نظر بوده و از قلم افتادن برخی از مطالب مربوطه ممکن است از عدم اطلاع مؤلف این مقاله ناشی شود.

  • اولین کارهایی که در ادبیات اقتصاد ایران در این زمینه تولید شده و یا طرح شده است با تلاش استاد برجسته اقتصاد دکتر محمدحسین تمدن جهرمی صورت گرفته است. وی ابتدا با معرفی و ترجمه کتاب «کل‌ها و جزءها» از اقتصاددان معروف اسکار لانگه و درج آن در مجله تحقیقات اقتصادی دانشگاه تهران، اولین گام‌ها را در بررسی پیوند اقتصاد و فلسفه قبل از دهه 1350 برداشته است. جالب است وی نقل می‌کند که در مدرسه‌ اقتصاد و علوم سیاسی لندن بیشتر تحت تأثیر رابینسون قرار گرفتم، زیرا جنبه‌های فلسفی و اهمیت ارتباط تاریخی و فلسفی اقتصاد را متذکر می‌شد. البته تدریس درس متدلوژی اقتصاد در دوره دکتری و تاریخ اندیشه اقتصادی در مقاطع پایین‌تر و تنظیم جزواتی در بحث‌های متدلوژی فلسفه علم و تاریخ عقاید اقتصادی از دیگر تلاش‌های نامبرده می‌باشد.
  • ترجمه کتاب فلسفه اقتصادی جون رابینسون توسط استاد بایزید مردوخی در سال 1353 را می‌توان دومین قدم محسوب داشت (رابینسون، 1358). جا دارد در اینجا از زحمات استاد پاکدامن که با مدیرت «جامعه و اقتصاد» زمینه انتشار این کتاب و کتب مشابه را فراهم کرده بود، قدردانی شود.
  • مقاله مبانی نظریه‌پردازی در اقتصاد اسلامی در سال 1368 توسط دکتر محمدرضا شریف‌آزاده قدم تکمیلی دیگر در این ارتباط می‌باشد. وی در این مقاله به پیش‌فرض‌های انسان اقتصادی مورد نظر اسلام و ماهیت نظریه در اقتصاد اسلامی و برخی نهادهای دیگر این رشته پرداخته است (شریف‌آزاده، 1368).
  • ترجمه کتاب، اقتصاد، پیشرفت، رکود یا انحطاط از گلاس و جانسون توسط دکتر محسن رنانی در سال 1373، ابعاد دیگری از ارتباط فلسفه و اقتصاد را وارد ادبیات اقتصاد ایران نمود. اشاره به کاربرد استقراء، ابزارگرایی، ابطال‌گرایی، برنامه تحقیق لاکاتوش، پارادایم‌ کوهن و ضدروش فای‌رابند، قسمت‌های اصلی این کتاب را دربر می‌گیرد (گلاس و جانسون، 1373).
  • ترجمه مجموعه ایدئولوژی و روش در علم اقتصاد از محمدعلی کاتوزیان توسط یدالله دادگر در اسفند 1373 و اضافات مترجم در پاورقی ترجمه مربوطه و چاپ آنها در مجله نامه مفید، فرازهایی دیگر از ارتباط اقتصاد و فلسفه را به ادبیات مربوطه افزود (کاتوزیان، 1374 الف). درضمن هنگام ارائه فصول آخر ترجمه مربوطه به مجله نامه مفید، اطلاع حاصل شد که کل مجموعه توسط آقای م. قائد ترجمه و در سال 1374 منتشر گردیده است (کاتوزیان، 1374 ب).
  • ترجمه کتاب فلسفه و اقتصاد از پیرو منی توسط آقایان مرتضی نصرت و حسین راغفر در سال 1375 قدمی فراگیرتر در گسترش ادبیات مربوطه در اقتصاد ایران محسوب می‌گردد، زیرا نویسنده به تحلیل ارتباط اقتصاد و فلسفه از قبل از شکل‌گیری علم اقتصاد و تا عصر کینز مبادرت نموده است (منی، 1375).
  • تدوین و انتشار کتاب مقدمه‌ای بر معرفت‌شناسی علم اقتصاد، تألیف دکتر موسی غنی‌نژاد در سال 1376، به محورهای دیگری از پیوندهای اقتصاد و فلسفه پرداخته و در غنی ساختن ادبیات مربوطه نقش‌آفرین بوده است.
  • تدوین مقاله تکامل روش‌شناسی اقتصاد توسط یدالله دادگر در سال 1377، (دادگر، 1377)، ترجمه اخلاق و اقتصاد آماریتا سن توسط آقای حسن فشارکی (سن، 1377)، ترجمه روش‌شناسی تلفیقی علم اقتصاد از ژاک آتالی توسط دکتر احمد فرجی‌دانا در سال 1378 (آتالی، 1378)، و ارائه مجموعه مقالات معرفت‌شناسی اقتصاد اسلامی در سمینار اقتصاد اسلامی دانشگاه امام صادق (ع) در سال 1379، اقدامات مکملی در این ارتباط محسوب می‌شوند.
  • انتشار ترجمه کتاب روش‌شناسی علم اقتصاد از مارک بلاگ توسط دکتر غلامرضا آزاد در سال 1380 (بلاگ، 1380) و انتشار ویژه‌نامه روش‌شناسی اقتصاد توسط سازمان برنامه و بودجه در سال 1381، کارهای دیگری است که به‌تقویت ادبیات پیوند فلسفه و اقتصاد در ایران مبادرت نموده است. در ویژه‌نامه سازمان برنامه و بودجه مقالاتی در ابعادی از فلسفه‌ اقتصاد از ویلیامسون، پیتر و فریدمن به‌ترتیب توسط دکتر متوسلی، بایزید مردوخی، دکتر یدالله دادگر و خانم پروانه کمالی ترجمه گردیده است (برنامه و بودجه، 1381).
  • گریزهایی از برخی کتاب‌های نظام‌های اقتصادی و تاریخ اندیشه اقتصادی (نمازی، 1382)، انتشار رویکرد و روش‌ در علم اقتصاد (رئیس‌دانا، 1383)، درآمدی‌بر روش‌شناسی علم اقتصاد (دادگر، 1384 ـ الف) و مباحثی در فلسفه اقتصاد (کرمی، 1384)، و ویژه‌نامه نهادگرایی جهاد دانشگاهی (1384)، نیز ابعاد دیگری از ارنباط فلسفه و اقتصاد را توضیح داده‌اند. البته در این گزارش آثار به بخش‌های فرعی بسیاری از کتابهای تاریخ عقاید اقتصادی در مورد موضوع، اشاره نشده است (قدیری، 1384، تفضلی، 1372). البته فرایند تکامل ادبیات در این عرصه در اقتصاد ایران روبه گسترش است.

در ادامه به چند محور اصلی (علاوه‌بر محورهای کلی ذکر شده در قسمت اول) پیوند اقتصاد و فلسفه می‌پردازیم. اینها شامل ارتباط از منظر معرفت‌شناسی و روش‌شناسی، عقلانیت، ساختارهای اجتماعی، سیاسی و مکاتب اقتصادی و سرانجام ملاحظات اخلاقی خواهند بود. بدیهی است تعداد قابل توجهی از این عناوین در قالب فلسفه اقتصاد قرار می‌گیرند[5].

  • ارتباط از منظر معرفت‌شناسی و روش‌شناسی

در این رابطه عمدتاً دو زیرمحور اصلی از فلسفه علم یعنی معرفت‌شناسی و روش‌شناسی مطرح می‌شوند. بخشی از فلسفه علم به چیستی علم می‌پردازد که در یک مفادی کلی «معرفت‌شناسی» نام دارد و بخش مهم دیگر فلسفه علم، چگونگی دانش را تحلیل می‌کند که به روش‌شناسی مشهور می‌باشد[6]. بخش‌های دیگر فلسفه علم به مسأله عقلانیت و ملازمات اخلاقی علم و امثال آن می‌پردازد. چون چند محور بحث این مقاله به ارتباط فلسفه علم و اقتصاد مربوط است، مناسب می‌بینم، به‌مقدار کافی فلسفه علم را (در ضمن متدلوژی و معرفت‌شناسی)، توضیح دهم. فلسفه علم شعبه‌ای از فلسفه است که مبانی و ماهیت علوم، فرض‌های آنها، و چگونگی کاربرد آنها را مطالعه می‌کند. فلسفه علم در ارتباط با اقتصاد (که می‌توان آنرا فلسفه علم اقتصاد نیز نامید) به توضیح ماهیت گزاره‌ها، تئوری‌ها و ماهیت مفاهیم آن علم و طرقی که آن گزاره‌ها و تئوری‌ها ایجاد می‌شوند و ابزاری که اعتبار آنها را می‌سنجند می‌پردازد. تحلیل کاربرد روش‌های علمی در اقتصاد و صورت‌بندی داده‌های آن و شیوه استدلال اقتصادی، از دیگر نقش‌های فلسفه علم می‌باشد. برخی سئوالاتی را که فلسفه علم در امور اقتصادی دنبال می‌کند می‌توان به این شکل فهرست کرد: 1- آیا اصولاً در علم اقتصاد قانون وجود دارد؟ 2- آیا نظریه‌های اقتصادی قابل آزمون هستند؟ 3- نقش ارزش‌های اخلاقی در علم اقتصاد چیست؟ 4- جایگاه عقلانیت اقتصادی چیست؟ 5- آیا جایی برای بحث نهادها در اقتصاد وجود دارد؟ بخشی از فلسفه علم اقتصاد به تحلیل این مسائل می‌پردازد. در اینجا تنها به سئوالاتی می‌پردازیم که خاستگاه معرفت‌شناسی و روش‌شناسی دارند. در مورد سئوال اول گروهی عقیده دارند قوانین علمی بایستی همانند قوانین فیزیکی (قانون جاذبه، قوانین نور و امثال آن) باشند و لذا اگر قرار است اقتصاد هم قانون داشته باشد، باید همانگونه باشد (Kincaid, 1996)، و گروهی عقیده دارند که قانون‌مندی‌های اقتصاد (مثلاً در مورد عرضه و تقاضا و امثال آن) همان خصوصیات قوانین فیزیکی را دارد. اما گروهی دیگر عقیده دارند که با وجود تشابهاتی بین قواعد اقتصادی و قوانین فیزیکی، ماهیت این قوانین در علوم اجتماعی و انسانی متقاوت از قوانین طبیعی است (دادگر، 1384). همچنین در مورد آزمون‌پذیری نظریه‌های اقتصادی، اول بحث می‌شود که اصولاً وظیفه تئوری چیست؟ آیا وظیفه آن تشریح است، توضیح است، پیش‌بینی است و یا سیاست‌گذاری و یا امثال آن؟ همچنین اول لازم است که این موضوع روشن شود که آیا منظور از آزمون صرفاً آزمون تجربی است که با مشاهده و آزمایش و امثال آن قابل اجرا است و یا آزمون تئوریک و منطقی هم از نظر علمی معتبر است؟ بدیهی است در مواردی می‌توان تئوری اقتصادی را آزمون تجربی کرد ولی همه تئوری‌های اقتصادی قابلیت آزمون تجربی ندارند خلاصه یک بحث جدی فلسفه علم (از محور متدلوژی و معرفت‌شناسی)، تجزیه و تحلیل این موضوع است (Hands, 1992).

یک بحث مرتبط با این، صورتگرایانه بودن و یا پیوند تجربی و واقع‌گرایانه بودن تئوری‌های اقتصادی است. موضوع ‌را می‌توان به‌شکل این سئوال طرح کرد که آیا تئوری اقتصادی ساختاری رسمی و ریاضی دارد و بدون پیوند تجربی است؟ برخی از صاحب‌نظران فلسفه‌ علم عقیده دارند که اقتصاددانها نتوانسته‌اند در تولید نظریه‌های تجربی و یا توضیح‌هایی از پدیده‌های تجربی موفق شوند و عقیده دارند که آنها توانسته‌اند یک سری نظریه کاملاً انتزاعی را با کمک ریاضیات صورت‌بندی کنند (Rosenberg, 1992)، اما انتظار از تئوری اقتصادی توضیح واقعیت‌ها و ارائه طریق برای حلّ و فصل مشکلات واقعی می‌باشد. بطور خاص چند بحث روش‌شناختی در اقتصاد مطرح است که ارتباط بسیار دقیق فلسفه و اقتصاد را نشان می‌دهد. یکی بحث امور اثباتی و امور هنجاری در اقتصاد است. دوم جدال مربوط به «علت» و «دلیل» و مرتبط با آن طبیعی‌گرایی تئوری اقتصادی می‌باشد. سوم خصلت‌های واقع‌گرایی یا فرهنگ‌گرایی از یک سو و ساختاری یا غیر ساختاری بودن تئوری اقتصادی از سوی دیگر است. سرانجام چهارم پرداختن به فلسفه‌ علم واقع‌گرایی در تئوری‌های اقتصادی است. گروهی از اقتصاددانها به جدایی امور اثباتی و دستوری اصرار می‌ورزند و امور علمی را در امور اثباتی منحصر می‌دانند و لذا مشاوره اقتصادی به سیاست‌مداران را از حوزه علم اقتصاد خارج می‌دانند. اما این از چند زاویه مورد نقد واقع شده است. زیرا از یک طرف اقتصاددانان می‌توانند در مورد شناسایی موانع و راههای تحقق اهداف اقتصادی معین به سیاست‌گذاران کمک کنند. از سوی دیگر اقتصاد یک فعالیت انسانی است و مانند هر فعالیت انسانی دیگر تحت تأثیر امور ارزشی و دستوری است. همچنین اینکه افراد فکر می‌کنند چه چیزی درست و چه چیزی غلط است، تحت تأثیر عقیده آنها در مورد کارکردهای واقعی است. مثلاً برخی از پژوهش‌های علمی نشان می‌دهند که مطالعه آن تئوری‌هایی که بیان می‌کنند افراد دنبال حداکثر کردن منافع شخصی‌شان هستند، خود انسانها را وادار می‌کند که دنبال منافع شخصی‌شان بروند (Frank, 1988). گذشته از اینها علاقه‌ها، تعصب‌ها و ایدئولوژی‌های انسانها نسبت به‌امور، جداشدنی نیست. به‌قول رابینسون اگر یک اقتصاددان بگوید من تعصب ندارم درواقع یا خود را و یا شما را فریب داده است (Robinson, 1962). البته عقلایی است که انسانها در حد توان تلاش کنند امور ایدئولوژیک و تعصبی روی مطالعات علمی‌شان تأثیر نگذارد، که این بیشترین خدمتی است که انسان می‌تواند به سلامت علم و پژوهش علمی بنماید و در غیر اینصورت امکان جدایی امور ارزشی از سایر امور زندگی نیست.

مقوله دلیل در مقابل علت است. در علوم طبیعی پیوند متغیرها در یک قالب علت و معلول است (اثر اسید کلریدریک روی سود عامل ایجاد نمک طعام است). اما در علوم اجتماعی مثل اقتصاد افزایش قیمت یک کالا در شرایط بخصوص به‌دلیل هجوم مصرف‌کننده برای خرید آن است. بسیاری از صاحب‌نظران فلسفه علم عقیده دارند که نمی‌توان رفتارهای اقتصادی را در قالب علت و معلول توضیح داد بلکه اینها در مقوله دلیل می‌گنجند. دلیل را می‌توان ارزیابی کرد، مورد انتقاد قرار داد، دلیل می‌تواند عمل مورد نظر را توجیه کنید، دلیل برای شخصی که آن را بکار می‌برد بایستی موجه و قابل قبول باشد (Davison, 1980). به‌همین خاطر حتی گروهی از اقتصاددانان نئوکلاسیک (شاخه اطریش) معتقدند که نظریه‌پردازی اقتصاد و علوم اجتماعی کاملاً متفاوت از علوم طبیعی هستند. واقع‌گرایی و یا ذهن‌گرایانه بودن تئوری اقتصادی از دیگر عناصر متدلوژیک این رشته و از خاستگاه‌های مهمّ فلسفه و اقتصاد است. برخی فروض اقتصادی به‌ویژه از منظر نئوکلاسیک‌های ارتدکس بسیار ذهن‌گرایانه است. مثلاً اینکه انسان موجودی است که با عقلانیت کامل رفتار می‌کند و از اطلاعات کامل بهره می‌برد و با شناخت کامل به گزینش مورد نظر اقدام می‌کند یا اینکه در بسیاری از نظریه‌ها فرض می‌شود، سایر چیزها ثابت هستند. از یک طرف برای تئوری‌پردازی اقتصاد چاره‌ای جز اتکاء به ساده‌سازی نیست و از سوی دیگر واقع‌نمایی برخی فروض مورد سئوال جدی است. لذا تعیین میزان بهینه در فرض‌سازی‌ امر مهمی است. این است که اردوگاههای مختلفی از اقتصاددانها در این رابطه بوجود آمده‌اند. برخی مانند فریدمن عقیده دارند که فروض غیرواقعی هم می‌توان بکار برد، زیرا هدف تئوری اقتصادی ارائه پیش‌بینی درست است و فرض‌ها ابزاری بیش محسوب نمی‌شوند (Friedman, 1953). طرفداران مکتب اطریش بر تئوری‌گرایی افراطی تکیه دارند (Mises, 1960)، اما در مقابل هاچیسون عقیده دارد که تئوری محض اصولاً غیرعلمی می‌باشد (Hutchison, 1938).

گروهی از مطالعات بر ساختارگرایانه بودن تئوری اقتصادی اصرار می‌ورزند و گروهی همان مشی مکانیک‌گرایانه بودن آنها را دنبال می‌کنند. پس از تولید نتایج مطالعات تامس کوهن و لاکاتوش صاحب‌نظران روی این موضوع حساس‌تر شده‌اند. گروهی از مطالعات پیوند اندیشه‌های ساختارگرایی کوهن و لاکاتوش را با تئوری‌های اقتصادی بسیار معنی‌دار قلمداد کرده و در عین حال برخی هم به نقد آنها پرداخته‌اند (Baumberyar, 1977, Hunman, 1992, Hands, 1985).

تذکر پایانی در این رابطه پردازش یا عدم پردازش به فلسفه علم واقع‌گرایی در تئوری اقتصادی است. اصولاً در فلسفه علم بین اندیشه واقع‌گرایی (رئالیسم) و اندیشه مقابل آن (ضد واقع‌گرایی)، بحث‌های جدی وجود دارد. برخی از اندیشمندان عقیده دارند که این بحث در متدلوژی اقتصاد جایگاه مهمی دارد ولی بطور فراگیر و کافی مورد توجه واقع نشده است. زیرا در اقتصاد اصولاً امور غیرقابل مشاهده (بجز سلیقه‌ها و فراست‌ها) را در مفروضات فرد قرار نمی‌دهند. اما در متدلوژی اقتصاد بحث از اهداف و نهادها و عقاید نیز مطرح می‌شود. برخی از مطالعات نشان می‌دهد که علت بسیاری از دشواری‌های تئوری ارتدکس آن است که به مسائل وجودشناختی و متافیزیک به‌عنوان یک واقعیت توجه ندارند. زیرا علل بسیاری از پدیده‌های اقتصادی را بایستی در امور ریشه‌ای غیرقابل مشاهده درنظر گرفت (Lawson, 1997).

برخی تحولات معاصر در عرصه معرفت‌شناسی و روش‌شناسی اقتصاد

اشاره به‌برخی تحولات معاصر در متدلوژی اقتصاد، مکمل بحث‌های فوق‌الذکر می‌باشد. متدلوژی پوپری، کوهنی، لاکاتوشی، خطابه‌ای و هرمنوتیک از این نمونه می‌باشد. اندیشه فلسفه علم پوپر نفوذ و تأثیر بسیار بالایی بر صاحب‌نظران اقتصادی داشته است. و آن اندیشه ابطال‌گرایی است. به‌نظر او دانشمندان بایستی تئوری‌هایی را صورت‌بندی کنند که بطور منطقی قابل ابطال باشند (با برخی شواهد تجربی سازگار نباشند). مثلاً وقتی گفته می‌شود تمام غازها سیاه هستند، منطقاً قابل ابطال است، زیرا کافی است یک غاز غیر سیاه مشاهده شود. براساس رویکرد پوپر دانشمند باید تئوری‌ها را همواره در معرض آزمون‌های سخت قرار دهد که هر کدام که ابطال شدند، کنار گذاشته شوند. در ضمن تئوری از نظر پوپر یک حدس جالب توجه بیش نیست و موفق بیرون آمدن تئوری از آزمایش به‌معنای تأیید آن نیست، بلکه تنها به‌معنای تداوم استفاده از آن است (Popper, 1968).

ایمره لاکاتوش نوعی دیدگاه متعادل‌تر و کارسازتر را ارائه می‌دهد. به‌این صورت که به نظر وی دیدگاه پوپر از نظر علمی و نظری باعث کنار گذاشتن تئوری‌های ابطال شده می‌شود و از نظر اجرایی با رفتار تئوری‌پردازان سازگار نمی‌باشد. چون در تئوری همین که ابطال شد باید کنار گذاشت و لی در عمل بسیاری از اقتصاددانان از تئوری‌های ابطال شده استفاده می‌کنند. به‌عقیده لاکاتوش وقتی تئوری‌ها با نوعی مشکل روبرو می‌شوند نظریه‌پرداز به‌اصلاح آنها مبادرت می‌نمایند و استفاده از تئوری اصلاح شده تداوم می‌یابد و تا زمانی که اصلاح‌پذیر باشد، این فرایند ادامه دارد. فرایند مذکور به متدلوژی برنامه تحقیق معروف می‌باشد (Lakatos, 1974)[7]. درنتیجه سازگاری متدلوژی لاکاتوش با روند تئوری‌های اقتصادی و رفتار اقتصاددانان سازگاری بیشتری دارد تا ابطال‌پذیری پوپر.

تامس کوهن با طرح پدیده پارادایم، اصولاً نقش انجمن‌های علمی و تثبیت ذهنی یک نظریه در اذهان ذی‌صلاح را کارسازتر از ابطال‌گرایی و یا برنامه تحقیق قلمداد می‌کرد، به‌عبارت دیگر به‌نظر وی عناصر جامعه‌شناختی، روان‌شناسی ـ اجتماعی (و در مواردی سیاسی) در علمی جلوه‌دادن و موفقیت و تداوم کارکرد یک تئوری علمی نقش‌آفرین هستند (kuhn, 1970) و پل فای‌رابند با انتشار کتاب «ضد روش» اصولاً خط و نشان‌های از پیش تعیین شده در مورد تئوری‌های علمی و داوری در مورد روش‌ها نوعی محدودسازی در فرایند تولیدات علمی است و این محقق و فرایند تحقیق است که بطور شهودی به‌روش‌های مورد نظر نایل می‌گردد (Feyrabend, 1978).

ملاحظه می‌شود که نوعی نسبی‌گرایی و جامعه‌شناسی علم از نگرش کوهن و نوعی تکثرگرایی روش‌شناختی از رویکرد فای‌رابند قابل دریافت می‌باشد (دادگر، 1384). به‌نظر می‌رسد رویکرد خطابه‌گرایی مک کلاسکی را بتوان نوعی کاربرد فلسفه ضد روش فای‌رابند تلقی نمود (Mc Closkey, 1983). در عین حال دیدگاههای مک کلاسکی و روزنبرگ معمولاً رادیکالی قلمداد می‌شوند. البته فرایند افراط و تفریط در شکل‌گیری و پیشرفت تئوری اقتصادی می‌تواند عامل مؤثری در تولید نگرش‌های تندی چون روزنبرگ و مک کلاس گردد. لذا روزنبرگ به‌این نتیجه می‌رسد که علم اقتصاد با وضع موجود امکان پیشرفت ندارد. به‌نظر وی اقتصاد تنها می‌تواند به پیش‌بینی‌های ضعیف و غیر دقیقی (برخلاف نظر فریدمن) منجر شود. زیرا اقتصاد بر نوعی روان‌شناسی عامیانه از رفتار انسانی استوار است. نظریه‌های پیچیده اقتصادی تنها به‌عنوان یک مجموعه ریاضیات کاربردی ارزشمند هستند و نه یک بدنه تجربی از تئوری‌های علمی (Rosenberg, 1992). البته اگر روند صورتگرایانه ریاضی رویکرد ارتدکس‌ها از اقتصاد مورد قضاوت واقع شود، درستی رویکرد و دیدگاه روزنبرگ مورد تأیید واقع می‌شود، اما در صورتی‌که فرایند علمی در اقتصاد را در قالب مجموعه دیدگاههای اقتصاد متعارف و در یک چارچوب تکثری دنبال کنیم، قضاوت آقای روزنبرگ (حداقل در مورد پیشرفت علم اقتصاد) قابل دفاع نخواهد بود. نکته‌ دیگر آنکه تصویر روزنبرگ از علم نزدیک به‌نوعی تصویر علوم طبیعی است که این امر نیز قضاوت را پیچیده‌تر می‌نماید[8].

مک کلاسکی درمقابل اصولاً مطالعه متدلوژی اقتصاد به‌شیوه رایج را زیر سئوال برده عقیده دارد که باید محققان به مطالعه «خطابه» اقدام نمایند، زیرا تئوری‌های ساخته و پرداخته اقتصاددانان ماهیت خطابی دارد و آنها را به‌عنوان ابزارهایی ساخته‌اند که توسط آنها مخاطب را تحت تأثیر قرار دهند و دیدگاه ذهنی خود را به او القاء نمایند. به‌عبارت دیگر ادعا می‌شود که رویکرد خطابی نوعی بدیل و جایگزین رویکرد متدلوژیک است. این رویکرد دانشمندان اقتصاد و علوم اجتماعی را به راه‌اندازی یک سلسله گفتمان‌ خطابی دعوت می‌کند تا از حاصل آن بتوان به‌درک پیش‌فرض‌های ضمنی نظریه‌پردازان اقتصاد مدرن مبادرت نمود (مک کلاسکی، 1379). به‌نظر می‌رسد نتوان رویکرد خطابی مک کلاسکی را یک بدیل و جایگزین برای متدلوژی اقتصاد درنظر گرفت، زیرا با وجودی که در آن توصیه به نوعی آنارشیسم معرفت‌شناختی صورت می‌گیرد، اما خود چارچوب هنجاری برای القاء دیدگاه خطابی توصیه می‌کند، درنتیجه خود آن را می‌توان نوعی متدلوژی قلمداد نمود. وآنگهی به‌عقیده ما خلط مبحث بین تئوری‌های اقتصاد متعارف و اقتصاد ارتدکس نئوکلاسیک عامل تعیین کننده‌ای در این قضاوت مک کلاسکی و دیگر خطابه‌گرایان می‌باشد. اما تأکید می‌کنیم که اگر بتوان رویکرد ارتدکس‌ها را نوعی خطابه برای القاء دیدگاههای غیرواقعی قلمداد نمود، رویکردهای فراوان دیگری در اقتصاد متعارف وجود دارد که لزوماً در همه ابعاد بر خطابه منطبق نیستند. ازجمله رویکردهای اقتصاد اجتماعی، اقتصاد هنجاری، اقتصاد نهادگرا، اقتصاد تکاملی، رویکردهای نئوسوسیالیستی، نئو کینزی، اقتصاد بازار اجتماعی و اقتصادهای اخلاق‌مدار را می‌توان مورد اشاره قرار داد (نمازی، دادگر، 1385). کاربرد رویکردهای متدلوژیکی پست‌مدرن و هرمنوتیک در اقتصاد نیز به‌نظر می‌رسد در راستای تکامل و یا نقد دیدگاههای فوق‌الذکر مطرح شده باشند، زیرا آنها نیز شعباتی از فلسفه هستند. پست‌مدرن‌ها نسبی‌گرایی و تکثرگرایی متدلوژیکی را مورد تأئید قرار می‌دهند و به نحوی به‌تقد پارادایم‌های جهان‌شمول و تک‌قرائتی می‌پردازند و رویکردهای هرمنوتیکی به‌نقادی جدیدی از رویکردهای اثبات‌گرایی مبادرت می‌نمایند. هرمنوتیک نوعی بازنگری به‌رویکردهای سنتی است که از نسبی‌گرایی حاد پست‌مدرن هم قدری فاصله می‌گیرد. هرمنوتیک در ابتدا بیشتر برای بازبینی تفاسیر مربوط به‌متون دینی کلیسا مطرح بود ولی پس از تلاش‌&

/ 0 نظر / 166 بازدید